ساقه های بلند آفتاب گردان .....!!

 

بیا برویم، بیا به یک مزرعه ی آفتاب گردان برویم که باد ساقه های بلندش را تکان دهد وقتی تو مرا در آغوش می کشی.
بیا بخندیم، وقتی که طره موهایم خانه ی چشمانت را می بندد و با شوق می گویی: اوه چه زود شب آمد.
جا عوض کنیم؛ بیا واگذار کن جای ایستادنت را به من. که از جایگاه تو خود را ببینم باری دیگر و تو نیز از جانب ِ من.
بیا دست بر دست هم شویم دگر باره؛ انگشت میان انگشت، وقتی نوک پا بلند میشوم که رد آواز پرنده ای را بگیرم و تو آرام لب های مرا می بوسی.
بیا تپش قلب ِ هم شویم، وقتی باد میان ساقه های بلند آفتاب گردان می پیچد و تو مرا در آغوش می کشی.

 

/ 2 نظر / 22 بازدید
برهوت

شاید اگر جایگاهم را لحظه ای واگزار کنم به تو ببینی این همه پریشانی و بی تابی ام را ، شاید آنگاه دیوانه مرا دگر نخوانی...باور کنی که بی تو هیچم و بی تابِ آغوش تو...! زیبا بود، مثل همیشه...!