ღ اینجا گلوریست ... و یک میز دو نفره بلند ღ

 

بیا برویم، بیا به یک مزرعه ی آفتاب گردان برویم که باد ساقه های بلندش را تکان دهد وقتی تو مرا در آغوش می کشی.
بیا بخندیم، وقتی که طره موهایم خانه ی چشمانت را می بندد و با شوق می گویی: اوه چه زود شب آمد.
جا عوض کنیم؛ بیا واگذار کن جای ایستادنت را به من. که از جایگاه تو خود را ببینم باری دیگر و تو نیز از جانب ِ من.
بیا دست بر دست هم شویم دگر باره؛ انگشت میان انگشت، وقتی نوک پا بلند میشوم که رد آواز پرنده ای را بگیرم و تو آرام لب های مرا می بوسی.
بیا تپش قلب ِ هم شویم، وقتی باد میان ساقه های بلند آفتاب گردان می پیچد و تو مرا در آغوش می کشی.



+[ تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ نويسنده ღ مـــــری مســیحــا ღ نظرات () >

می گویی دیر وقت ست ... و هیچ ساعتی این حرف را باور نمی کند ... می گویی از دیدارت خوش حالی دارم .... و من نگاه نکرده به سمت ِ حالت .... می دانم که واژه های عاریه ات اصلا به چشمانت نمی آیند ..... چند لحظه .... چند روز .... چند سال هم که بگذرد ، باز هم چشماهات قافیه اشان تردید و بی کسی ست
+[ تاريخ ۱۳٩٠/۳/۸ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ نويسنده ღ مـــــری مســیحــا ღ نظرات () >

کمی تا قسمتی زندگی میکنبم .... کمی تا قسمتی به تعبیر ِ نیک میگیرم ترجمه ی آوارهای پرنده ی سرگردان کنار پنجره را .... کمی بیشتر از هر روز قدم میگذاریم بر این تکرار ِ روزها و خاطره های  تابستانی مان  .... این روزها و لحظه ها به اندازه ی همان کمی تا قسمتی .... ابری شده اند برایم .... مدتی ست که خوب میدانم .... اگر از میان صفحات ِ مقدسترین کتابی که بر دستهایت تکیه میکند هر بار، بشارتی تابید  ...یا اگر چشمهایت مقابل هیچ پنجره ای تاب نیاورد و رمید  .... حتی اگر از لبه ی جدول ِ خیابان روبرویی هم جوانه ای برویَد .... که تو را به یاد ِ چشمهای خیس پسرک فال فروش ِ آن ظهر تابستان بیاندازد  ..... باز هم تو .... باز هم کمی تا قسمتی .... هوای فاصله را به رعایت میگذارند ، دست هایت ....

+[ تاريخ ۱۳۸٩/٤/۱۸ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده ღ مـــــری مســیحــا ღ نظرات () >

به اندازه ی سکوت ِ کودکی هنگام بازی ....دستهایت خالی ست اینک ....  شبیه به آواز پرنده ای بعد از روایت ِ آوار و زلزله ....  بوی شیرین ِ خاطره ات در من فرو نشست ....و هوای میان پلک های فرو افتاده ی شب .... بارانی بود چون طاقت ِ مسافران ِ در راه مانده ..... خطوط ِ نگاهت را که بر عمق ِ اتاق اندازه می زدم ..... چیزی نبود جز بهت ِ نگاه بر آستانه ی شب ..... تمام پنجره ها بسته .... پرده های ضخیم رو به پاییز ِ خیابان .... و نرده ها بلند و بهم پیوسته ..... صدایت از دورترین نقطه ی روشنای ِ زمین .... به گوشم رسید که : من خانه ام را .... بی پنجره می سازم ..... بی روزن و نگاهی چشم انتظار .... تا پای رفتنت .... به لحظه های سرد ِ جدایی .... در گودالی از خیسی باران ِ نگاهم ، نلغزد .... هیچ نگو .... برو بهارم ....

+[ تاريخ ۱۳۸۸/٩/۱٧ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ نويسنده ღ مـــــری مســیحــا ღ نظرات () >