◄ ::. گلــــــــــــــــوریــــا .:: ►

ღ اینجا گلوریست ... و یک میز دو نفره بلند ღ

می گویی دیر وقت ست ... و هیچ ساعتی این حرف را باور نمی کند ... می گویی از دیدارت خوش حالی دارم .... و من نگاه نکرده به سمت ِ حالت .... می دانم که واژه های عاریه ات اصلا به چشمانت نمی آیند ..... چند لحظه .... چند روز .... چند سال هم که بگذرد ، باز هم چشماهات قافیه اشان تردید و بی کسی ست
نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۸ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط ღ مـــــری مســیحــا ღ نظرات () |

کمی تا قسمتی زندگی میکنبم .... کمی تا قسمتی به تعبیر ِ نیک میگیرم ترجمه ی آوارهای پرنده ی سرگردان کنار پنجره را .... کمی بیشتر از هر روز قدم میگذاریم بر این تکرار ِ روزها و خاطره های  تابستانی مان  .... این روزها و لحظه ها به اندازه ی همان کمی تا قسمتی .... ابری شده اند برایم .... مدتی ست که خوب میدانم .... اگر از میان صفحات ِ مقدسترین کتابی که بر دستهایت تکیه میکند هر بار، بشارتی تابید  ...یا اگر چشمهایت مقابل هیچ پنجره ای تاب نیاورد و رمید  .... حتی اگر از لبه ی جدول ِ خیابان روبرویی هم جوانه ای برویَد .... که تو را به یاد ِ چشمهای خیس پسرک فال فروش ِ آن ظهر تابستان بیاندازد  ..... باز هم تو .... باز هم کمی تا قسمتی .... هوای فاصله را به رعایت میگذارند ، دست هایت ....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱۸ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط ღ مـــــری مســیحــا ღ نظرات () |

به اندازه ی سکوت ِ کودکی هنگام بازی ....دستهایت خالی ست اینک ....  شبیه به آواز پرنده ای بعد از روایت ِ آوار و زلزله ....  بوی شیرین ِ خاطره ات در من فرو نشست ....و هوای میان پلک های فرو افتاده ی شب .... بارانی بود چون طاقت ِ مسافران ِ در راه مانده ..... خطوط ِ نگاهت را که بر عمق ِ اتاق اندازه می زدم ..... چیزی نبود جز بهت ِ نگاه بر آستانه ی شب ..... تمام پنجره ها بسته .... پرده های ضخیم رو به پاییز ِ خیابان .... و نرده ها بلند و بهم پیوسته ..... صدایت از دورترین نقطه ی روشنای ِ زمین .... به گوشم رسید که : من خانه ام را .... بی پنجره می سازم ..... بی روزن و نگاهی چشم انتظار .... تا پای رفتنت .... به لحظه های سرد ِ جدایی .... در گودالی از خیسی باران ِ نگاهم ، نلغزد .... هیچ نگو .... برو بهارم ....

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٧ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط ღ مـــــری مســیحــا ღ نظرات () |

به اندازه یک دست..... فاصله هست .... نقطه های این میانه را هم اگر بداری ....هیچ نمیماند جز دستی که برای کشیدن نقاط فاصله  ..... مماس می شود به دفتر ِ اتفاقات ، آنی..... به لحاظ  کاسه ای چینی ست ، نگاهمان ..... آنگاه که هماهنگ می شوی بین خطوط ِ اندام و آینه  ..... و پلک میزنم مدام ..... برای تازه کردن نفس های  فرو خورده ی احساس ..... کاسه ی چینی را بر میداری .... و حروف ِ بی اختیارم به تو میرسند : نشکنیش جانم ! ..... و همان لحظه شکست ، ....هر آنچه بود..... و هر آنچه به احتمال نبودنت..... دلم را آرام میان دستهایش نگه داشته بود.... . نه تکه های شکسته شده ای روی زمین بود ..... و نه دستی خون آلود که طرف میشد با آب روان..... به اندازه یک دست فاصله هست ..... و تنها یک اتفاق نیافتاده ، به شمارش نقطه ها نزدیک ست  ..... دستهایت .....

 

________________________________________________________________________________________________________

 

پ.ن : این روزها یکدست نیست آسمان ..... چیزی شبیه به اتفاق ِ بودنت ، کنار  ِ گلهای زینتی .....

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٠ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط ღ مـــــری مســیحــا ღ نظرات () |

Design By : Night Melody